م س س م م م
براي كسي كه نمي شناسمش
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ (19) بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ (20) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (21) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22) 19. دو دريا را به گونه اي روان كرد كه با هم برخورد كنند.20. اما ميان آن دو حد فاصلي است كه به هم تجاوز نمي کنند.21. پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟ 22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى شود. « و هو الذي مَرَجَ البحرينِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَينَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً» و اوست كسي كه دو دريا را موج زنان به سوي هم روان كرد اين يكي شيرين و آن يكي شور و تلخ است وميان آن دو حريمي استوار قرار داد. اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَينَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿61﴾ [آيا شريكانى كه مى پندارند بهتر است] يا آن كس كه زمين را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پديد آورد و براى آن، كوهها را [مانند لنگر] قرار داد، و ميان دو دريا برزخى گذاشت؟ آيا معبودى با خداست؟ [نه،] بلكه بيشترشان نمى دانند. حريصانه نفس مي كشم......نفس ها طعم لب هاي سرخ تو را دارد...... احساس مي كنم تو نيز همين هوا را نفس كشيده اي...... هوايت را هوس كرده بودم...... براي كسي كه نمي شناسمش 13/ مهر/ 1390 ساعت صفر صداي چك چك آب......جيك جيك گنجشك......قار قار كلاغ......خش خش برگ ها...... در اين سكوت، در اين پاييز، كلمات، خواهي نخواهي، فرياد مي كنند...... نمي خواهم سكوت را فرياد كنم...نمي خواهم پاييز را بهار كنم....بيا تا با هم در گوشي صحبت كنيم: ""امروز بويت را حس كردم، كنار برگ و باد ، زير نور خورشيد از لابلاي شاخه ها تازه فهميدم برگ ها براي تو مي رقصند...تازه فهميدم خورشيد براي تو مي تابد...فقط براي تو ..."" براي كسي كه نمي شناسمش 11/مهر/1390 ساعت صفر امروز مي خواهم دوباره برايت بگويم، از لذت راه رفتن هاي بي هدف... زير باران براي نبودنت بغض مي كنم، آسمان كارش را بلد است....فرياد مي زند و اشك مي ريزد... دوست دارم باشي تا ببيني عشقم را، احساسم را دوست دارم نباشي تا نبيني خستگي ام را، ترسم را بودنت و نبودنت را دوست دارم چه نعمت بزرگي است سرگرداني در خيال تو براي كسي كه نمي شناسمش 8/ مهر/ 1390 ساعت صفر مي خواهم براي تو بنويسم، تويي كه هنوز نيستي در هستي هاي من خواستم لحظه هاي آرامشم را با توصيف چشم هاي تو آغاز كنم. به نام چشمان سياهت كه چشمه اي سرشار از عشقند. با آنكه تو را هنوز نديده ام، لبخندهاي روي لبانت را هزاران بار حفظ كرده ام. مي دانم كه فقط براي من اينگونه لبخند مي زني زندگي يعني ديدن چشمان تو و چشيدن لبخند تو و لمس قلب تو ........... نمي دانم كه هستي، نمي دانم كجايي، نمي دانم چه مي كني، نمي دانم به چه مي انديشي فقط مي دانم... تو نيز دردي داري..... اي كاش در آغوش هم آرام فرياد مي زديم براي كسي كه نمي شناسمش 6/مهر/ 1390 ساعت صفر نوشته محسن عسگري ( 28 ارديبهشت 1390) در صحرايي كه خاك هم نداشت منتظر هيچ چيز بود..، دستي به آسمان بلند كرد تا از هيچ كس ياري بخواهد...آسماني وجود نداشت... بر سر و صورتش مي زد تا درد با او همدردي كند...احساسي نداشت... خواست تا ببيند كه چه بلايي بر سر خود آورده...چشماني نداشت... خواست تا فرياد بزند...خواست...ولي دهاني نداشت... صداي آيه اي از قرآن شنيده مي شد، ولي او گوشي نداشت... "صم بكم عمي فهم لا يرجعون، سوره بقره آيه 18" "آنها كران، گنگ ها و كورانند كه از راه خطا باز نمي گردند." در آن جهنم آتشي وجود نداشت.... پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت نمي توانم دوستي را... نمي توانم عشق را...اسيرم... بعضي وقتها ميشه كه راهي جز تسليم شدن نداري... فقط چشماتو ميبندي و ميگي: خدايا كمكم كن پي نوشت: 4 ماه پيش اين جمله رو نوشته بودم، خدا كمكم كرد نوشته: محسن عسگري (31 ارديبهشت 1390)

روي قبرش علفهاي تازه روييده بود و پرندگان چه چه مي زدند.
خواست تا بسوزد، گويي آتش و سوختن به او آرامش ميداد اما...
من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم؟
خسته شدم از اين همه تكرار...
اي كاش در دنياي لبخندهاي مجازي اسير نمي شدم... اي كاش در دام ناداني، شهوت و حسرت نمي افتادم...
هر روز در برابرش احساس شرمندگي مي كنم... كم كم احساس مي كنم ديگر خدايي در برابرم نيست...
ادعا كرده كه از رگ گردن به "من" نزديكتر است، نمي دانم... شايد در گردنم رگي ندارم يا شايد "مني" وجود ندارد...
به هر حال خدايي اطراف من نيست...
من ملك جهان را فروخته ام، خودم را فروخته ام، عشقم را فروخته ام، زيبايي ام را فروخته ام و اكنون ثروتمندم...
ثروتي از سرگرداني، از دروغ، از شهوت، از ناداني، از خشم، از تكرار، از ....
ثروتي كه دوستش ندارم، ولي نمي دانم چرا هنوز حرص مي زنم كه بيشترش كنم... نمي دانم...دوستي را...
اسير شده ام....
20 تير 1390 ساعت صفر
ديگر نه فرشته اي آنجا بود، نه مرواريدي، نه صدفي، نه سايه اي، نه آرامشي و نه قدحي از شراب....
بانوي بهشت به زمين آمده بود....آن شب، زمين جاذبه خود را رها كرده بود و عشق مي گرفت...
ماه در تابش خود مست بود، ابر در بارش خود غرق بود.... چه رقصي از فرشتگان، چه رنگي از ستارگان....
نامش كوثر بود.... صاف تر از بلور، سفيدتر از برف، پاكتر از آب، زيباتر از صدف، روشن تر از ماه، خوشبو تر از ياس...
محمد به نماز ايستاده بود، به شكرانه اين جشن بزرگ، مي دانست كه ديگر عشق ابتر نيست...
در عرش فقط خدا مانده است.... به بهشتش نگاه مي كند....بهشتي به وسعت قدم هاي همه مادران...
| Design By : Pichak |


